تبليغاتX
یزدا


خُلق و خوی ما ایرانیان

 

هیچ چیز به زحمت‌اش نمی‌ارزد

 

برای ما ایرانی‌ها هیچ هدفی، حتی بهشت هم (برای کسانی که به آن اعتقاد دارند) به زحمت‌اش نمی‌ارزد. اصلان، سعی و تلاش برای ما ایرانی‌ها یک معنی بیشتر ندارد و آن هم سخت گیری است؛ و بزرگان ما از قدیم گفته‌اند که  سخت می‌گیرد جهان بر مردمان سختکوش. پس باید آسان گرفت، چرا که به ما گفته‌اند: "زندگی رو هرجور بگیری همون جور می‌گذره".

 

ما حتی پیش تر هم رفته‌ایم و دیگر زندگی را نمی‌گیریم؛ نه آسان، نه سخت. و تنها به دنبال راه‌هایی هستیم که همه چیز بگذرد. برای این هم دلیل داریم و آن هم این است که به ما گفته‌اند: "این نیز بگذرد"

 

در واقع ما ایرانی‌ها هیچ هدفی را دنبال نمی‌کنیم و شاید تنها هدفی که -فکر می‌کنیم- داریم، پولدار شدن باشد. اما ما به پولدار شدن هم به شکل یک هدف نگاه نمی‌­کنیم، چرا که لازمه داشتن  هر هدفی، ملزم بودن به سعی و تلاش برای رسیدن به آن هدف است و این تنها چیزی است که در کت ما ایرانی‌ها نمی‌رود.

 

ما تنها دوست داریم که ثروتمند شویم. و برای این خواسته‌مان، بر اساس آنچه تا کنون گفتیم، می‌نشینیم تا موقعیت‌اش پیش بیاید.

 

برای مثال در یک موقعیت مناسب، بتوان معامله‌ای کرد و بار خود را بست یا پستی را احراز کرد و راه را برای گرفتن یک رشوه  کلان باز کرد، یا اگر هیچ کدام از این راه‌ها پیش پایمان نبود، در مغازه‌ای که مشتری خاصی هم ندارد می‌نشینیم، به انتظار آن که تورم چنان بالا رود که ما هم از همین یک یا دو دهنه مغازه باز بتوانیم  بار خود را ببندیم.

 

البته تنها قشر بازاری ما اینگونه نمی‌اندیشد، بلکه کارمندان ما هم که نه راه رشوه گرفتن دارند، نه مغازه‌ای و نه بنگاهی که در آن معامله‌گری کنند، باز هر روز در اداره، خود را به چیزی "مشغول" می‌کنند تا پایان ماه برسد، حقوق بگیرند و با پاداش و … بتوانند پولدار شوند.

 

و این‌ها نگاه یک ایرانی به مقوله  کار است. چیزی که ما بیشتر از آن به عنوان "اشتغال" یاد می‌کنیم. چرا که، در واقع، ما تنها تلاشی که می‌کنیم این است که خود را مشغول کنیم، تا روزی که بخت به ما هم رو کند.

 

به عبارتی خود را "سرگرم" می‌کنیم و به این دلیل است که در زبان فارسی معاصر برای پرسیدن از حرفه و کار یک نفر، این سوال بیشر پرسیده می‌شود که: "کجا مشغولی؟" بسیار کم می‌پرسیم که "چه کاره هستی؟" چون ما در کار اصلان هویتی نمی‌بینیم، بلکه می‌دانیم دیگران هم همچون خودمان سر خود را به چیزی گرم کرده‌اند تا روز موعود فرا رسد.

 

اما مشکل اصلی اینجاست که ما مشغولیتی هم برای خود نداریم. به سخنی دیگر، ما در حوزه سرگرمی و مشغولیت هم، گند کار را در آورده‌ایم و این به دلیل همان گریزان بودن ما از فعالیت است. حال هر گونه فعالیتی که باشد. جسمی، ذهنی یا فکری. تفاوتی نمی‌کند، ما از همه آنها بیزاریم.

 

اینگونه است که اگر برای گذران وقت روزنامه به دست می گیریم، تنها آن را ورق می‌زنیم اما نمی‌خوانیم. چراکه خواندن علاوه بر این که خود مستلزم فعالیت است، دغدغه و درگیری فکری نیز در آینده به همراه دارد. و این دلیل اصلی بوجود آمدن تیترهای یک صفحه‌ای در روزنامه‌های ماست.

 

اگر راجع به سیاست حرف می‌زنیم، تنها “وراجی سیاسی” می‌کنیم. چراکه برای حرف سیاسی زدن باید بدنبال اخبار بود، شرایط را، دست کم از دید خود، تحلیل کرد، چیزهایی را به حافظه سپرد؛ و اینها، هیچکدام، به زحمت‌اش نمی‌ارزد.

 

هنگامی که دور ِهم جمع می‌شویم، از آنجا که همه می‌دانیم تنها برای گذران وقت یا همان عبارت آشنای "سرگرم شدن"، گرد هم آمده‌ایم، در مجموع حرف مهمی که به زحمت‌اش بیارزد نمی‌زنیم و تنها چرند و پرند می‌بافیم.

 

و جالب اینجاست که با هیچکدام از گفته‌های دیگران مخالفتی هم نداریم و تنها یکدیگر را تایید می‌کنیم. چون مخالفت کردن، خود، بحث کردن را بدنبال دارد و به نوعی فعالیت مغزی نیاز دارد که باز، به زحمت‌اش نمی‌ارزد.

 

و تازه علاوه بر آن دانسته‌ای نداریم که بواسطه آن با دیگران مخالفت کنیم، چرا که دانسته ها از تحلیل ورودی‌های مغز و به خاطر سپردن نتایج آنها به حافظه برای انسان حاصل می‌شود و دیگر می‌دانیم که این همه کار، مشخص است که، به زحمت‌اش نمی‌ارزد.

 

اگر پایِ یک فیلم می‌نشینیم و زحمت نگاه کردن را بر خود هموار می‌کنیم، بیشتر از همه بدنبال آنیم که زمان بگذرد. حال اگر روند داستان بتواند ما را کنجکاو کند که ببینیم آخر چه می‌شود، خب فیلم را تا آخر نگاه می‌کنیم، در غیر این صورت، مثل این که پای صفحه کلید نشسته باشیم، شبکه‌ها را پشت سر هم رد می‌کنیم و به همه آنها ناسزا می‌گوییم.

 

چراکه هیچ کدام نمی‌توانند ما را سرگرم کنند. اما با تمام این حرفها تا پیدا نشدن یک سرگرمی دیگر از پای‌گیرنده بلند نمی‌شویم. و چون فیلم‌سازان ما هم خود ایرانی هستند و مثل خود ما و ما را هم خوب می‌شناسند،

 

فیلم‌هایی می‌سازند که نگو و نپرس. برای مثال در حساس‌ترین لحظه‌های زندگی، ناگهان شخصیت اصلی فیلم تصادف می‌کند و می‌میرد و این پایان فیلم است. چرا که اصلان داشتن ارتباط معنایی بین صحنه‌ها اهمیتی ندارد. تکینیک سینما که دیگر هیچ، اصلان کسی از آن سر در نمی‌آورد. تنها داستان است که باید یک جایی و یک جوری تمام شود. همین. و این در برای مردم یعنی سینما.

 

و در آخر یک نشانه بر اثبات همگانی بودن این فلسفه در بین ما ایرانی‌ها که چیزی نیست جز "لم دادن".

 

اگر دقت کنید، متوجه خواهید شد که ما در هر پست و مقامی و جا و مکانی دوست داریم که شرایط برای لم دادن مهیا باشد. چرا که نشستن در کل برای انجام امور مهم تری است که ما را با آن کاری نیست. از پای ِتلویزیون تا پای منبر، در اداره از آبدارخانه تا اتاق ریاست، در کارخانه از کارگر جزء تا مدیر، همه و همه لم داده‌ایم. شاید به همین دلیل است که مبلمان استیل این چنین از جایگاه خود را بین ما از دست داده است، چرا که گذران وقت روی آن بسیار زجر آور است.

 

وبلاگ دو صدا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 19:2  توسط امیر حسین دادگر  |